عجیب اینجاست که معمولاً مشکل ما نداشتن علاقه نیست. اتفاقاً خیلی وقتها بیش از حد مشتاق یادگیری هستیم. مسئله این است که بین «دوست دارم یاد بگیرم» و «امروز شروع میکنم» فاصله بزرگی وجود دارد.
مغز ما عاشق شروعهای خیالی است
فکر کردن به یک مهارت جدید لذتبخش است. وقتی تصور میکنیم زبان انگلیسیمان عالی شده، برنامهنویسی بلدیم یا یک ساز را حرفهای مینوازیم، در ذهنمان به نتیجه رسیدهایم؛ بدون اینکه هنوز سختی مسیر را تحمل کرده باشیم.این بخش جذاب ماجراست: تصور کردنِ آدمی که قرار است بشویم، بسیار سادهتر از تبدیل شدن به اوست.یادگیری واقعی اما با تکرار، اشتباه، سردرگمی و گاهی حتی خستگی همراه است. به همین دلیل ممکن است مغز ترجیح دهد همان تصویر جذاب را نگه دارد و وارد مسیر پرزحمت یادگیری نشود.
مشکل همیشه تنبلی نیست
وقتی کاری را شروع نمیکنیم، اولین برچسبی که به خودمان میزنیم «تنبلم» است. اما همیشه ماجرا این نیست.گاهی هدف بیش از حد بزرگ است. مثلاً با خودمان میگوییم «میخواهم انگلیسی یاد بگیرم». اما انگلیسی یاد گرفتن یعنی چه؟ روزی چند دقیقه؟ از چه سطحی؟ با چه منبعی؟ وقتی یک هدف مبهم و بزرگ باشد، مغز نمیداند قدم اول دقیقاً چیست. نتیجه هم معمولاً همان چیزی است که تجربهاش کردهایم: «از شنبه شروع میکنم.»
کمالگرایی یکی از موانع پنهان یادگیری است
گاهی اتفاقاً آدمهایی که انگیزه زیادی دارند، بیشتر درگیر شروع نکردن میشوند.چون میخواهند از همان ابتدا درست و کامل پیش بروند. میگویند باید بهترین کلاس را پیدا کنم، بهترین کتاب را بخوانم، برنامه دقیقی داشته باشم و وقتی زمان کافی داشتم شروع کنم. اما یادگیری واقعی تقریباً هیچوقت اینقدر مرتب اتفاق نمیافتد. اولین جلسه ممکن است بد پیش برود، اولین نوشتهمان پر از اشتباه باشد یا اولین برنامهای که مینویسیم اصلاً کار نکند. قرار نیست شروع ما حرفهای باشد؛ قرار است فقط شروع باشد.
چرا خریدن دوره احساس خوبی دارد؟
یکی از دامهای جالب یادگیری این است که گاهی «آماده شدن برای یادگیری» را با خود یادگیری اشتباه میگیریم. دوره میخریم، دفتر مخصوص تهیه میکنیم، اپلیکیشن نصب میکنیم و فهرست منابع درست میکنیم. همه این کارها حس پیشرفت ایجاد میکنند، اما هنوز یک اتفاق مهم نیفتاده است: تمرین نکردهایم. یادگیری زمانی اتفاق میافتد که با خود مهارت درگیر شویم؛ نه زمانی که فقط درباره آن برنامهریزی میکنیم.
شروع و پایان آنی و ناگهانی
همه چیز داخل این جمله است، قول سادگیش رو نخورید، فکر نکنید قرار نیست هیچ تاثیری بذاره. بذارید بیشتر در موردش بگم تا بهتر درک کنیم. همین چند لحظه قبل از اینکه شروع کنم این پست رو بنویسم غرق یک بازی خیلی جذاب شده بودم. یک لحظه یادم افتاد که 2 هفته از پست قبلی گذشته و من باید این کار ناتموم رو تموم کنم و این پست رو هم بنویسم. بدون هیچ معطلی و قبل اینکه بذارم هیچ فکر دیگه ای وارد ذهنم بشه دکمه alt+F4 رو از رو کیبورد زدم و گیم رو بستم. تا اینجای قسمت دوم این نظریه یعنی "پایان آنی و ناگهانی" رو انجام دادم. سریع وارد ویرگول شدم و شروع کردم به نوشتن، حالا قسمت اول نظریه، یعنی "شروع آنی و ناگهانی" رو هم انجام دادم. خیلی ساده است، درسته؟
در روز چندین هزار فکر از ذهن ما عبور میکنه و اگر فقط یکی از این افکار بین تصمیم و شروع عمل ما قرار بگیره به نظرم احتمال انجام اون کار صفرد درصد میشه. برای همین آنی و ناگهانی بودن شروع ها و پایان هامون خیلی مهمه. باز از خودم مثال میزنم، اگر لحظه ای که تصمیم گرفتم از بازی خارج بشم این فکر که میگفت " بذار یک مرحله دیگه بازی کنم و بعد بنویسم " رو کنترل نمیکردم به احتمال زیاد بازم نوشتن این پست به تعویق می افتاد. معمولا بعد هر فکر مثبتی که برای یک تصمیم خوب به ذهنمون میاد، فورا یک فکر منفی هم پشت بندش خواهد اومد که ما رو منصرف کنه، پس باید بتوانیم ذهنمون رو کنترل کنید و مانع غالب شدن این نوع فکر ها بشیم. البته خیلی نگران این فکر های منفی نباشید چون به مرور زمان که این نظریه رو دنبال کردین و ازش استفاده کردین، باعث خواهد شد این فکر های منفی هم کمتر سراغتون نیاد.
ما برای رسیدن به آرزوهامون لازمه که عادت های بدمون رو ترک یا به عبارتی پایان بدیم و بجاش کارهای مفیدی که لازمه رو شروع کنیم. هر چقدر که بیشتر جلو بریم عادت های بدمون کمتر و شروع هامون بیشتر و بیشتر خواهد شد. و اگر شما در این مسیر قرار بگیرید شما وارد مسیر موفقیت شدید.
راهحل چیست؟ شروع را کوچک کنیم
شاید بهترین راه برای شکست دادن این چرخه، کوچک کردن قدم اول باشد.
نگویید: «میخواهم برنامهنویسی یاد بگیرم.»
بگویید: «امروز فقط ۱۵ دقیقه یک آموزش مقدماتی پایتون را میبینم.»
نگویید: «باید زبانم را خیلی خوب کنم.»
بگویید: «امروز پنج کلمه جدید یاد میگیرم و با آنها جمله میسازم.»
وقتی قدم اول کوچک باشد، ذهن مقاومت کمتری نشان میدهد. چیزی که قرار بود یک پروژه بزرگ باشد، تبدیل میشود به کاری که انجام دادنش چندان سخت نیست.
به جای انگیزه، عادت بسازیم
اگر منتظر بمانیم تا انگیزه کافی برای یادگیری پیدا کنیم، احتمالاً خیلی از مهارتها را هیچوقت شروع نمیکنیم. انگیزه نوسان دارد. یک روز زیاد است و روز دیگر تقریباً وجود ندارد. اما عادت میتواند ما را جلو ببرد.
مثلاً هر روز ساعت ۷ عصر، فقط ۲۰ دقیقه برای یادگیری یک مهارت وقت بگذارید. حتی اگر آن روز حوصله ندارید، فقط همان ۲۰ دقیقه را انجام دهید. قرار نیست هر روز شاهکار کنید. مهم این است که ارتباطتان با مهارت قطع نشود.
یادگیری قرار نیست همیشه لذتبخش باشد
ما گاهی انتظار داریم اگر واقعاً به چیزی علاقه داریم، یادگیری آن همیشه هیجانانگیز باشد. اما چنین چیزی واقعبینانه نیست. حتی کاری که عاشقش هستیم، بعد از مدتی میتواند خستهکننده شود. ممکن است یک روز از یادگیری زبان لذت ببرید و روز دیگر از حفظ کردن لغات فرار کنید. این طبیعی است. فرق کسی که یک مهارت را یاد میگیرد با کسی که فقط درباره یادگیری آن فکر میکند، معمولاً همین است: نفر اول حتی وقتی هیجان اولیه از بین رفته، باز هم ادامه میدهد.
از خودمان نپرسیم «کی حرفهای میشوم؟»
یکی از سؤالهایی که میتواند انگیزه را از بین ببرد این است:
«چقدر طول میکشد تا در این مهارت حرفهای شوم؟»
چون جواب معمولاً طولانی است.
به جای آن بپرسیم:
«امروز چه چیزی میتوانم یاد بگیرم که دیروز بلد نبودم؟»
این سؤال مسیر را از یک مسابقه طولانی به مجموعهای از قدمهای کوچک تبدیل میکند.
شاید لازم نباشد بیشتر فکر کنیم؛ فقط باید شروع کنیم
خیلی از مهارتهایی که امروز آرزو میکنیم بلد بودیم، شاید اگر چند ماه قبل فقط روزی ۲۰ دقیقه برایشان وقت گذاشته بودیم، حالا بخشی از زندگیمان بودند. شروع نکردن همیشه به این معنی نیست که علاقه نداریم. گاهی آنقدر به نتیجه فکر میکنیم که از قدم اول میترسیم. پس اگر مدتهاست دوست دارید چیزی یاد بگیرید، لازم نیست امروز یک برنامه پیچیده بنویسید یا بهترین مسیر ممکن را پیدا کنید.
فقط یک کار کوچک انجام دهید. یک صفحه بخوانید. یک ویدئو ببینید. پنج کلمه یاد بگیرید. اولین خط کدتان را بنویسید. ده دقیقه تمرین کنید. شاید شروع کردن به اندازهای که در ذهنمان بزرگش کردهایم، سخت نباشد.
و شاید چند ماه بعد، چیزی که امروز فقط «دوست دارم یاد بگیرم» است، تبدیل شده باشد به مهارتی که واقعاً بلدیم.