دکتر اصغر دادبه در ۱۸ اسفند ۱۳۲۵ در محلهای قدیمی از شهر یزد، در محدوده باغ گندم و نزدیکی مسجد مروارید، چشم به جهان گشود. او بارها در گفتوگوهای خود از کوچههای کاهگلی، مساجد قدیمی و فضای فرهنگی آن روزگار یزد یاد کرده و این محیط را یکی از مهمترین عوامل شکلگیری شخصیت علمی و فرهنگی خود دانسته است. تحصیلات ابتدایی او در دبستان «بدر» در یکی از محلههای قدیمی یزد آغاز شد؛ مدرسهای که هنوز تصویر باغچهها، گلهای اطلسی و فضای صمیمی آن در ذهنش زنده بود. دادبه با علاقه و دلبستگی از نخستین روز مدرسه یاد میکند؛ روزی که پدربزرگش دست او را گرفت و به مدرسه برد. خاطرهای که تا پایان عمر در ذهنش باقی ماند.
او معتقد بود که فضای فرهنگی یزد در دهههای میانی قرن چهاردهم خورشیدی، سرشار از حکمت مردمی و ادب ایرانی بود. به گفته او، بسیاری از پیرمردان و پیرزنان آن روزگار، هرچند تحصیلات رسمی نداشتند، اما با شعر، ضربالمثل و فرهنگ کلاسیک ایران مأنوس بودند. آنان حافظ، سعدی، فردوسی و مولانا را میشناختند و سخنان روزمرهشان آمیخته با حکمت و تجربه بود.دادبه پس از گذراندن سالهای نخست دبیرستان در یزد، همراه خانواده به تهران رفت. شرایط زندگی سبب شد که ادامه تحصیل را به صورت متفرقه دنبال کند. او در نوجوانی همزمان با کار روزانه، شبها به مطالعه و درس خواندن میپرداخت و همین تجربه، روحیه سختکوشی و استقلال علمی را در او پرورش داد.وی در سال ۱۳۴۴ موفق به دریافت دیپلم شد و در همان سال وارد دانشگاه تهران گردید. رشته الهیات با گرایش حکمت و فلسفه اسلامی را برای ادامه تحصیل برگزید؛ رشتهای که با علاقه دیرینه او به فلسفه و ادبیات پیوندی عمیق داشت. او دوره کارشناسی را زودتر از موعد مقرر به پایان رساند و پس از آن، همزمان با خدمت سربازی، تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی ارشد ادامه داد.دادبه در سال ۱۳۵۰ از پایاننامه کارشناسی ارشد خود دفاع کرد و همان سال وارد دوره دکتری شد. وی واحدهای دکتری را تا سال ۱۳۵۳ به پایان رساند و سرانجام در سال ۱۳۵۹ از رساله دکتری خود دفاع کرد.
یکی از نکات جالب زندگی دکتر دادبه، علاقه او به حرفه معلمی از سالهای کودکی بود. او بعدها در خاطرات خود گفته بود که برخلاف بسیاری از همکلاسیهایش که آرزو داشتند پزشک یا مهندس شوند، در انشاهای مدرسه همیشه مینوشت که میخواهد معلم شود.این علاقه نهتنها در سالهای تحصیل، بلکه در سراسر زندگی حرفهای او ادامه یافت. دادبه معلمی را صرفاً یک شغل نمیدانست، بلکه آن را رسالتی فرهنگی و اجتماعی تلقی میکرد. او معتقد بود معلمان به دو دسته تقسیم میشوند: «معلمان عاشق» و «معلمان کاسب». از نگاه او، معلمان عاشق کسانی هستند که آموزش را با عشق و تعهد دنبال میکنند و آینده جامعه را میسازند.
دکتر اصغر دادبه همواره تأکید میکرد که موفقیت علمی نتیجه علاقه، پشتکار و مطالعه مستمر است. او مطالعه آزاد را مکمل آموزش رسمی میدانست و از کاهش سرانه مطالعه در میان نسلهای جدید ابراز نگرانی میکرد.علاقه عمیق به فلسفه و ادبیات، سختکوشی در مسیر تحصیل و باور به نقش تأثیرگذار آموزش، از او شخصیتی ساخت که بعدها به یکی از شناختهشدهترین استادان فلسفه اسلامی و ادبیات عرفانی ایران تبدیل شد؛ اندیشمندی که ریشههای فکری و فرهنگی خود را هرگز از زادگاهش یزد جدا ندانست و همواره با افتخار از آن یاد میکرد.
آقای حمیدرضا امیری گفتگویی با استاد انجام دادند:
سال ۱۳۸۰ بود. ۲۵ ساله بودم و حالا که دارم خاطرهاش را مینویسم، درست ۲۵ سال از آن زمان گذشته است. با استاد حسین مسرت مصاحبت شدم. گفتند: «استاد اصغر دادبه یزد هستند. فرصت خوبی است که با ایشان مصاحبهای شود...»
قرار و مدارمان گذاشته شد. زمان: پسین پنجشنبه. مکان: کتابخانه امامزاده جعفر، که آن زمان بنیاد ریحانهالرسول در آنجا مستقر بود. تاریخ دقیقش را در دفتر یادبود آن بنیاد، به خط و امضای خود استاد، میتوان دید؛ بیستوششم مهر ۱۳۸۰.
کتابخانه خلوت و آرام بود. نوار مغناطیسی را بر روی ضبط نسبتاً سنگین ناگرا کاشتم، و اینگونه آغاز کردم:
استاد دادبه؛ خیلی مشتاقیم از خاطراتتان، از کارتان، آثار و زندگیتان بشنویم اما نمیدانیم از کجا و چگونه شروع کنیم. اجازه بدهید، عرض کنم:
«بیا جونمُ، بیا جونمُ، چرا مث اسب چپر میدویی!؟ بیا بیشین با هم مشاعره کُنمِ.»
راست گفتهاند که چشمها پیش از زبان به حرف میآیند. لبخند، ابتدا در چشمان استاد نمایان شد و آنی بعد بر لبهایشان. عبارتی را گفته بودم که او در دوران کودکی بارها از پدربزرگ خود شنیده بود.
بیت شهریار بر زبانش جاری شد: «باز گرداندم عنان عمر با خیل خیال / خاطرات کودکی آمد به استقبال من»
و اما...
بخوانیم از زبان استاد:
استاد دادبه، کِی و کجا به دنیا آمدید؟
اگر از اینجا ]که کتابخانه امامزاده جعفر است[ به میدان بعثت بروید، آن زمان دست چپ میدان دادگستری قرار داشت و در طرف دیگرش، کوچهای باریک بود. این کوچه به مسجد شاهطهماسب منتهی میشد؛ سپس کوچهای دراز و کاهگلی پدید میآمد که هنوز هم بخشی از آن باقی هست. این کوچه تا گودال باغ گندم میرفت. در میان آنها مسجد کوچکی بود به نام «مسجد مروارید» یا آنگونه که مردم میگفتند: «مرواری». نمیدانم امروز چقدر از آن آثار باقی است. من دقیقاً هجدهم اسفند ۱۳۲۵ در همان حدود متولد شدم.
از دوران تحصیل در مدرسه و دانشگاه بگویید.
تحصیلات ابتداییام را در دبستانی گذراندم که در ادامه همان کوچههای خاکآلود و بسیار دلپذیر بود. کوچهای که از یک سو به محله باغ گندم میرفت و از سوی دیگر به محله ابوالمعالی و به گفته خودمان: «بولمیری».
هر وقت به آن محله برمیگردم، بیاراده و دیوانهوار در کوچههایش راه میروم و خاطرات کودکی پیش چشمم زنده میشود. در آن محدوده، کوچهای عجیب بود به نام «پنجکوچه» و مدرسهای در آن کوچه بود به نام «بدر». هنوز تصویر آن مدرسه و آن مدیر، پیش چشمم هست.
دوران دبستان در آن مدرسه بودم. اول دبیرستان هم در یزد بودم. پس از آن به تهران رفتیم. در تهران به دلیل مشکلات زندگی به مدرسه نرفتم و به صورت متفرقه درس خواندم.
سال ۱۳۴۴ بود که دیپلم گرفتم و همان سال وارد دانشگاه تهران شدم. ما اولین گروهی بودیم که دوره لیسانسمان چهارساله شد. ]استاد دادبه میخندد و میگوید:[ نوبت به اولیاء که رسید، آسمان تپید، بلاتشبیه البته!
من آن دوره چهارساله را سه سال و نیم به پایان بردم و در بهمن ۱۳۴۷ مدرک لیسانس گرفتم. ما همچنین اولین گروهی بودیم که خدمت سربازیمان از ۱۸ ماه به ۲۴ ماه افزایش یافت. ]با خنده:[ باز هم آسمان تپید.
فروردین ۱۳۴۸ به سربازی رفتم. خوشبختانه آن زمان منع نداشت که همزمان با سربازی ادامه تحصیل بدهیم. همان دوره بود که فوقلیسانس را ادامه دادم. رسم فوقلیسانس تازه باب شده بود و پیش از آن، معمولاً از لیسانس مستقیم به دکتری میرفتند.
درست فروردین ۱۳۵۰ بود که سربازیام تمام شد. خرداد همان سال از رساله فوقلیسانسم دفاع کردم. تابستان ۱۳۵۰ در کنکور دکتری شرکت کردم و پذیرفته شدم. واحدهای دکتری را تا سال ۱۳۵۳ تمام کردم و نهایتاً سال ۱۳۵۹ از رساله دکتریام دفاع کردم.
استاد دادبه؛ خاطرات دوران کودکیتان را برایمان مرور کنید.
برخلاف بعضیها که در به خاطر سپردن و نقل خاطرات استادند، من چندان مهارت خاصی در این زمینه ندارم. به گمان من، خاطره لزوماً نباید امر عجیب و غریبی باشد. حتماً نباید دو ماشین به هم برخورد کرده باشند یا سقفی فروریخته باشد تا خاطرهای رقم بخورد. همین چیزهایی که تا الان خدمتتان گفتم، همه خاطرهاند.
پیرمردها و پیرزنهای آن روزگار، به دلیل قرار گرفتن در فضای فرهنگیای که از آنِ حافظ و سعدی و فردوسی و مولانا بود، حتی اگر بیسواد بودند، مجمعالامثال بودند. بیشتر از آدمهای تحصیلکرده امروز، شعر میدانستند. اگر کسی وزن شعری را غلط میخواند، بر قاعده تشخیص میدادند، اما حالا در مدرسه و دانشگاه یک عالمه عروض خوانده میشود و آخرش وزن شعر را غلط میخوانند. اگر شعرشان هم شبیه شعر ملانصرالدین باشد که هیچ! حتماً داستانش را شنیدهاید.
آن آدمها همه مجمعالامثال بودند، مثل آن نیکمرد پدربزرگم که خدایش رحمت کناد. او و پدرم تحصیلات قدیمی داشتند. یکی از تأسفهای من این است که چرا از وقتی که قلم به دستم گرفتم، هرچه ایشان میگفتند یادداشت نکردم، حتی خاطرات سادهشان را. مثلاً به یاد دارم پدربزرگ و پدرم از دیدار خودشان با «فرّخی» میگفتند. میگفتند او در کودکی پادوی نانوا بوده و سرودههایش را پیش یک شاعر کفاش میآورده و آن کفاش، اشعارش را تصحیح میکرده است. امثال این نکتهها شاید هیچجا نوشته نشده و افسوس میخورم که چرا همه این گفتهها و شنیدهها را ننوشتم.
عبور از کوچههای قدیمی یزد، برایم خاطرهانگیز است. یکی از آن خاطرات، خاطره نخستین روز مدرسه است. من هم مثل همه بچهها از مدرسه خوشم نمیآمد، چراکه طبیعی است بچهها دوست دارند بازی کنند.
پدربزرگم، عبا بر دوش و نعلین به پا، با همان شکل و هیئت قدیم، دستم را گرفت و مرا به مدرسه برد؛ به مدرسه بدر. این مدرسه، خانهای بود با فضایی زیبا و باغچهای که گلهای اطلسیاش در صحن و حیاطش گسترده شده بود. هنوز تو گویی که همین دیروز است و دارم آن تصاویر را میبینم.
اگر اشتباه نکنم، مدیر مدرسه مرحوم آسید مصطفی طباطبایی بود. او مردی ثمین و درشتهیکل بود. از مدیران قدیمی بود و به کارش علاقه داشت. پدربزرگم با لهجه یزدی به او گفت: «پسُرونا اوُردَم که بدَِمشِ دست شما» و اینگونه مدرسه رفتنم شروع شد.
داستانها و ماجراهای آن مدرسه خیلی جالب و زیباست. لحظه به لحظهاش جالب و زیباست. در همان مدرسه پیرمرد گدایی بود که به او «آقاجان» میگفتند. آقاجان در یکی از اتاقهای مدرسه زندگی میکرد. این هم خودش داستانی بود که گدایی وسط آن مدرسه اتاقی داشت و از میان بچهها، عصازنان به دنبال کارش میرفت. تا کلاس دوم و سوم که بودم، آقاجان در آن اتاقک بود.
آن زمان تعداد معلمان عاشق بیشتر بود و در نتیجه یاد هر کدام از ایشان خاطرهانگیز است. در این باره زیاد صحبت کردهام. خودم هم معلمم و امیدوارم وظیفهام را درست انجام داده باشم.
من معلمان را به دو دسته تقسیم کردهام: «عاشق» و «کاسب». البته معلمی، کاسبی هم نیست که درآمدی داشته باشد. این تقسیمبندی را نخستین بار در مرگ آن عزیزمان دکتر سیدمحمود طباطبایی اردکانی انجام دادم. او در دانشگاه علامه طباطبایی همکارم بود.
معلمان عاشق، آناناند که جز معلمی، کار دیگری جز معلمی نمیخواهند انجام دهند؛ نه اینکه توانایی کار دیگری نداشته باشند. دسته دوم کسانیاند که کار دیگری گیرشان نیامده؛ به قول امروزیها جای دیگری جذب نشدهاند. این دسته دوم از بد حادثه به مدرسه و معلمی پناه آوردهاند؛ نه اینکه از عهده کار معلمی بر بیایند.
باری؛ فضای فرهنگی گذشته پر از معلمان عاشق بود. امیدوارم در جذب معلمان بازبینی شود، چراکه معلمان سازنده آیندهاند.
معلم کلاس اول ما آقای امامی بود. در آن زمان هنوز رسم کتکزدن در مدارس رایج بود. با خطکش به کف دستمان میزدند. آن مرحوم هم کتک میزد، اما با همه این اوصاف او از اثرگذارترین آدمهای زندگیام بود که همیشه نامش را در ذهن دارم. به نظرم معلم کلاس اول اثرش از بزرگترین استادان زندگی بیشتر است. اولین معلم اگر کارش را بلد نباشد، برای همیشه آموزش را ویران میکند، ولی اگر بلد باشد، کودک شاید مفهوم را نفهمد اما هرچه جلویش بگذاری میخواند.
معلم کلاس اول هم از این جهت مهم است و هم از جهت گذاشتن نخستین خشتها و سنگهای بنای تربیتی. امیدوارم در انتخاب معلمان کلاس اول بیشتر دقت شود.
استاد بزرگوار؛ درستان خوب بود؟ تنبیه هم میشدید؟
بد نبود. البته باید عرض کنم که در آن روزگار، کمترین گذشتی نمیشد و برخورد معلمها تند بود. بچهها هم مثل بچههای امروزی نازپرورد نبودند. بهگونهای هم تربیت نشده بودند که اعتراض کنند. البته بعضی معلمها چنان تکلیف میدادند و میدهند که واقعاً وحشتناک و هراسانگیز است.
دوستی معلم میگفت: «بدترین روزهای عمرم دو روز بود: شنبهها و روز چهاردهم فروردین!» گفتیم: «چرا؟!» پاسخ داد: «شنبهها چون مشقهای آخر هفته را ننوشته بودم، کتک میخوردم؛ و چهاردهم فروردین هم به همین ترتیب، چون تکالیف نوروزی را انجام نداده بودم! من خودم الان که معلم شدهام نه پنجشنبه و جمعه مشق میدهم و نه نوروز. به دانشآموزان میگویم، بروید بگردید! بچهها هم راضیاند.»
اگر بر مبنای نمره بخواهیم داوری کنیم، حرکت من به تعبیر امروزیها گاهی «جیم» بود و گاهی «ب» نزدیک به «الف». به عبارت دیگر متوسطِ رو به خوب.
شاید از اول اینگونه یاد گرفته بودم که مطلب را باید «فهمید» نه اینکه حفظ کرد؛ و این هم باز نتیجه همان فضای فرهنگی اصیل بود.
یک نکته را هم از یاد نبریم. من بعد از کلاس اول دبیرستان به صورت متفرقه درس خواندم. از بام تا شام کار میکردم و با همان خستگی برای مطالعه شبانه، ساعاتی وقت داشتم. مطالعاتم در آن دوره توأم با تلاش و رنج و کوشش بود.
مطالعه آزاد هم میکردم که امروزه کمکم دارد از مُد میافتد. الان از دانشجو که میپرسیم: «بغیر از کتاب درسی چه خواندهای؟» متأسفانه میگوید: «هیچ نخواندهام!» اما آن زمانها مطالعه فراگیر بود. امیدوارم رسم مطالعه بازگردد.
گمان میکنم نمرههای دوازده و سیزده ما، از نمرههای هجده و نوزده بعضی نازپروردگان تنعم بهتر بود. در دانشگاه البته وضع درس و نمرههایم فرق کرد و «الف» بود.
فرمودید وقتی کلاس دوم دبیرستان بودید، حدود ۱۴ سالتان بود، روزها کار میکردید و تحصیل را به صورت متفرقه ادامه دادید. در آن ایام، این اصغر نوجوان میدانست که روزی از چهرههای ماندگار فرهنگ و ادب و فلسفه ایرانزمین میشود؟
من فقط میدانم که همواره و همیشه کارهایی را خواستهام انجام بدهم که دارم انجام میدهم. اگر ده بار و صد بار دیگر هم به دنیا بیایم، باز هم همین کارها را میکنم.
حتماً تجربه کردهاید که یکی از انشاءهایی که در مدرسه به بچهها میدهند این است که «در آینده میخواهید چهکاره شوید؟» معمولاً هم دانشآموزان در انشاءشان مینویسند که میخواهند یا دکتر بشوند یا مهندس. شاید برایتان عجیب باشد که تنها کسی که در انشاء میخواست معلم بشود، من بودم.
گاهی هم حتی با طعن بعضی از معلمها مواجه میشدم، همان معلمهایی که در دسته دوم قرارشان دادهام. حتی گاهی این مثل را میشنیدم که فلان کس به پسرش گفت: «تو میخواهی چهکاره بشوی؟» پسر جواب داد: «بابا! میخواهم مثل تو بشوم.» پدر گفت: «مثلاً من میخواستم وزیر بشوم، حالا شدم این؛ پس خاک بر سرت! تو هیچی نمیشوی.»
گاهی با این طعن و طنز هم مواجه میشدم. به هر روی، حتی در انشاء هم میخواستم معلم باشم. اینکه میگویم معلم، طبیعی است که تحقیق و محقق بودن هم، لازمه و قرین آن است. هیچ تردیدی نداشتم که در این جهت تلاش کنم.
شاید فکر کنید معمولاً در این کشور، به علت خیلی از مشکلات، معلوم نیست کسانی که در دانشگاه پذیرفته میشوند همان رشتهای را بخوانند که به آن علاقه دارند، اما من خدا را شکر میکنم که همواره دو رشته مورد نظرم بوده، به آن دو رشته علاقه داشتم و میخواستم بخوانم؛ «فلسفه» و «ادبیات» و چنین هم شده است.
به هر حال یقین دارم که جز این کارها، کاری نخواستم بکنم. ایمان داشتهام که میتوانم معلمی باشم که کارش را بلد است و میتواند اثرگذار باشد. با خودم هم عهد کردهام که چنین باشد.
معلمانی هم که مرا و نوع مرا تربیت کردند، معلمان جدی بودند. ایشان به ما آموختند کار را باید جدی گرفت، تحقیق را باید جدی گرفت.
خوشحالم که اگر «الف» و «ب» نوشتهام یا «الف» و «ب» گفتهام، ظاهراً خیلی وقت شنوندگان و خوانندگان را تلف نکردهام. دیگر بقیهاش لطف دوستان است و لطف خداوند.
برای آشنایی بیشتر با استاد دادبه به بخش نشریه دوشنبهها مراجعه کنید.