ویژه‌نامه‌ای مستقل برای تاریخ و فرهنگ و معماری میراث جهانی شهر تاریخی یزد| سالِ اول – شماره‌ی ۱۱ | دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴ | صفحهٔ ۸

خشت و دل

خدا «آب» و «خاک» را به هم ساخت؛ طرح آدمی در «گل» انداخت؛ در آن روح خویش را دمید و «انسان» را آفرید. در همین‌جا بود که فرمود: «فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقینَ». سپس این انسان، جانشین خدا بر زمین شد و به حکم خلیفه‌اللهی، دست به آفرینش زد. خداگونه «آب» و «خاک» را به هم ساخت و در آفتاب به خلق «خشت» پرداخت. آری، «خشت» و «آدمی» نسبت دیرینه با هم دارند. پیوندی دور و دراز که به روز ازل بازمی‌گردد؛ به همان آغازی که گل آدم را سرشتند و به پیمانه‌ی «نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی» زدند.

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند (حافظ)

پیوند خشت و آدمی فقط در داستان «آفرینش» رقم نخورده است. ماجرای «زیست» نیز با آن عجین شده است. پیشینیان، زانو را بر سر خشت می‌نشاندند، نوزاد را از خشت می‌گرفتند و ملادنشان را با خاک مقدس و تربت برمی‌داشتند. هنوز هم کم و بیش بر این ترتیب، زندگی با خشت آغاز می‌شود و با آن ادامه می‌یابد. باورها و اعتقادات با خشت گره می‌خورد. انسان خانه و کاشانه‌ی خود را با خشت می‌سازد؛ بر بستر خشت می‌خوابد؛ بر سر سفره‌ی نذری‌اش خشت می‌نهد؛ و در آیین‌های حاجت‌طلبی و برکت‌خواهی چونان بخت‌گشایی، بچه‌دار شدن، دفع چشم‌زخم و شفای بیماری، خشت به کار می‌بندد. اگر گناه کبیره‌ای از او سر زند، می‌بایست بر تعدادی خشت بایستد و آنگاه آب توبه بر سر بریزد تا خشت‌ها تمام شود. آن زمان است که از پلیدی پاک می‌گردد. حتی پس از مرگ هم دست از سر خشت برنمی‌دارد و سر بر خشت لحد می‌گذارد. و این نه پایان ماجراست که به قول خیام:

از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
وانگه برای خشت گور دگران
در کالبدی کشند خاک من و تو

یا این رباعی:

خاکی که به زیر پای هر نادانی‌ست
کف صنمی و چهره‌ی جانانی‌ست
هر خشت که بر کنگره‌ی ایوانی‌ست
انگشت وزیر یا سر سلطانی‌ست

آری؛ «خشت» و «آدمی» همزاد و همراه‌اند. بریدن از خشت، بریدن از خویش است و بازگشت به آن، بازگشت به خویشتن. خشت فقط نوعی مصالح ساختمانی نیست، بلکه یک ماده‌ی فرهنگی است. هرچه تاریخ و تمدن جامعه‌ای دور و درازتر و ریشه‌دارتر، عیار فرهنگی خشت آن بالاتر.

نوشته: حمیدرضا امیری
 

ثبت نظر