خانه متعلق به اهل آن است. محله هم متعلق به اهل آن است. آبادی و شهر و سرزمین هم. همه ی این گزارهها از بدیهی ترین بدیهیات است؛ اصل است. اگر این اصل دچار "نسیان" شود یا خواسته و ناخواسته نادیده انگاشته شود؛ زندگی اختالل می یابد؛ جامعه از هم می پاشد؛ همه چیز آشفته و پریشان می گردد؛ سیاست گذاریها، تصمیمگیریها و برنامه ریزیها مصداق این بیت می شود:
خشـت اول چـون نهـد معمـار کج
تـــا ثریـــا مـــی رود دیـــوار کـــج
در یزد ما "مرمت" و به طور کلی مواجهه ی با میراث فرهنگی این حکایت را پیدا کرده است. برخی چون ّ متخصص هستند، توهم اهلیت پیدا کرده اند. برای درمان بر سر بالین بیمار حاضر شده اند اما چشم بیمار، دلشان را برده است و بر سر تصاحبش برآمده اند! میهمان هستند؛ اما جای صاحب خانه را گرفته اند. یادشان رفته یا نمیخواهند به یاد آورند که وقتی خانه، دست اهلش نباشد، آن خانه دیگر خانه نیست، آن محله هم دیگر محله نیست، یزد هم دیگر یزد نیست.
حمیدرضاامیری