حدوداً سال ۱۳۷۸ بود. کتابخانهی مرحوم دکتر علیاکبر سیاسی را به دانشگاه یزد اهدا میکردند و در این کار، استاد ایرج افشار نقش و حضوری داشت. به دیدارش رفتم تا دربارهی زندگی و آثارش گفتگویی رادیویی انجام دهم؛ امّا او تنها دقایقی دربارهی دکتر علیاکبر سیاسی سخن گفت و خاطرهای تعریف کرد. همین! بهراستی که ایرج افشار خوش نداشت از خودش بگوید. این موضوع را در بازشنوایی برنامهی رادیویی «مشاهیر یزد» هم میتوان دریافت. سلسله برنامههایی که در آنها، مشاهیر و مفاخر یزد از خود و زندگیشان گفتهاند. در آنجا نیز ایرج افشار فقط از تاریخ و فرهنگ یزد سخن به میان آورده است؛ حتی اگر مصاحبهکننده، پرسشها را به سمت و سویی سوق داده تا او از «خود» بگوید، پاسخها موجز و مختصر شده و آن استاد، راهی یافته تا سخنان دیگری دربارهی پژوهش و پژوهشگران پیش کشد.
به قول علی دهباشی: «او در فروتنی بیمِثل و مانند بود. بیادعای محض بود و از هر نوع بزرگداشت و تجلیلی میگریخت». این بیادعایی و فروتنیِ بیمانند را در کتاب خاطراتش هم به خوبی میتوان دید؛ هم در محتوای کتاب و هم در نام آن. نامش: «این دفتر بیمعنی» است. او در این کتاب از یکسو بهسبب ایرج افشار بودنش، خود را متعهد و وامدار میداند که خاطرات فرهنگیاش را برای تاریخ ایرانزمین ثبت و ضبط کند، و از سوی دیگر میداند اگر قرار باشد از خاطراتش بنویسد بهناچار باید از «خود» بنویسد. بنابراین به ایمان و یقین میتوان گفت، دشوارترین کار او، نوشتن همین کتاب بوده است. این دشواری در یادداشتهای آغازین کتاب آشکار است؛ در اینکه مینویسد نامهای «لقلقهی لسان» و «پرچانگی» و «ورّاجی» هم برای کتابش بیمناسبت نبود!
کافی است پنج صفحهی سرآغاز «این دفتر بیمعنی» را خواند تا هم از راه و رسم خاطرهنویسی سردرآورد و هم به مرام و منش آن بزرگمرد وارستهی غیروابسته پی بُرد که چقدر از لفظ خودپسندانهی «من» هراس دارد. خواندن آن مقدمه که نام «حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند» را برایش برگزیده، برای ما پرچانگان، ورّاجان، غوغاییان و مدعیان فرهنگی و غیرفرهنگی از نان شب، واجبتر و حیاتیتر است!
حدوداً سال ۱۳۷۸ بود. کتابخانهی مرحوم دکتر علیاکبر سیاسی را به دانشگاه یزد اهدا میکردند و در این کار، استاد ایرج افشار نقش و حضوری داشت. به دیدارش رفتم تا دربارهی زندگی و آثارش گفتگویی رادیویی انجام دهم؛ امّا او تنها دقایقی دربارهی دکتر علیاکبر سیاسی سخن گفت و خاطرهای تعریف کرد. همین! بهراستی که ایرج افشار خوش نداشت از خودش بگوید. این موضوع را در بازشنوایی برنامهی رادیویی «مشاهیر یزد» هم میتوان دریافت. سلسله برنامههایی که در آنها، مشاهیر و مفاخر یزد از خود و زندگیشان گفتهاند. در آنجا نیز ایرج افشار فقط از تاریخ و فرهنگ یزد سخن به میان آورده است؛ حتی اگر مصاحبهکننده، پرسشها را به سمت و سویی سوق داده تا او از «خود» بگوید، پاسخها موجز و مختصر شده و آن استاد، راهی یافته تا سخنان دیگری دربارهی پژوهش و پژوهشگران پیش کشد.
به قول علی دهباشی: «او در فروتنی بیمِثل و مانند بود. بیادعای محض بود و از هر نوع بزرگداشت و تجلیلی میگریخت». این بیادعایی و فروتنیِ بیمانند را در کتاب خاطراتش هم به خوبی میتوان دید؛ هم در محتوای کتاب و هم در نام آن. نامش: «این دفتر بیمعنی» است. او در این کتاب از یکسو بهسبب ایرج افشار بودنش، خود را متعهد و وامدار میداند که خاطرات فرهنگیاش را برای تاریخ ایرانزمین ثبت و ضبط کند، و از سوی دیگر میداند اگر قرار باشد از خاطراتش بنویسد بهناچار باید از «خود» بنویسد. بنابراین به ایمان و یقین میتوان گفت، دشوارترین کار او، نوشتن همین کتاب بوده است. این دشواری در یادداشتهای آغازین کتاب آشکار است؛ در اینکه مینویسد نامهای «لقلقهی لسان» و «پرچانگی» و «ورّاجی» هم برای کتابش بیمناسبت نبود!
کافی است پنج صفحهی سرآغاز «این دفتر بیمعنی» را خواند تا هم از راه و رسم خاطرهنویسی سردرآورد و هم به مرام و منش آن بزرگمرد وارستهی غیروابسته پی بُرد که چقدر از لفظ خودپسندانهی «من» هراس دارد. خواندن آن مقدمه که نام «حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند» را برایش برگزیده، برای ما پرچانگان، ورّاجان، غوغاییان و مدعیان فرهنگی و غیرفرهنگی از نان شب، واجبتر و حیاتیتر است!
حمیدرضا امیری