روزی، روزگاری، سه تا خواهر در یک خانه قدیمی و بزرگ که چهل و یک در داشت، زندگی میکردند. شهری که آنها در آن زندگی میکردند، اطرافش بیابان بود و غولی هم در آن بیابان زندگی میکرد. شبها که همه مردم شهر میخوابیدند، غول به شهر میآمد و یکی یکی کوچهها را میگشت تا غذایی پیدا کند و اگر در خانهای باز مانده باشد وارد آن شود. مردم شهر، از ترس غول، هر شب تمام درها و پنجرههای خانههایشان را محکم میبستند. آن سه خواهر قصه ما هم با یکدیگر قرار گذاشته بودند که هر شبی، به نوبت، یکی از آنها تمامی چهل و یک در خانه را ببندد و سپس بخوابد.
کوچکترین خواهر که از همه بازیگوشتر بود، نامش نمکُک بود. در یک شبی که نوبت نمکک بود تا درها را ببندد، او چهل در خانه را بست اما یکی از درها را فراموش کرد که ببندد. نیمههای شب وقتی همه به خواب رفتند غول به شهر آمد و به کوچه آنها رسید و از دری که باز بود وارد خانه آنها شد. غول یکراست به اتاق نمکک رفت و او را بیدار کرد و گفت: "بالاخره امشب توانستم به خانهتان بیایم و حالا هم خستهام و چای میخواهم."
نمکُک که خیلی ترسیده بود چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت. او به جای آشپزخانه به اتاق خواهرهایش رفت و گفت: "امشب یادم رفته و یک در خانه باز مانده و حالا هم غول آمده داخل خانه و در اتاق من است و از من چای میخواهد. حالا چه کار کنم؟"
آنها گفتند: "نَمَکُک، نَم نَمَکُک، چهل در رو بستی نمکک؛ یک درو نبستی نمکک؟ حالا هم چارهای نداری جز اینکه خودت بروی و برایش چای درست کنی."
نمکک هم رفت و چای درست کرد و برای غول برد. غول که چای را خورد، گفت: "حالا من گرسنهام و شام میخواهم." دوباره نمکک پیش خواهرهایش رفت و ماجرا را گفت. آنها هم گفتند: "نَمَکُک، نَم نَمَکُک، چهل در رو بستی نمکک؛ یک درو نبستی نمکک؟ حالا هم خودت باید بروی و شام درست کنی و برایش ببری."
نمکک دوباره به اجبار غذایی درست کرد و برای غول برد. غول که چای و شام خورده بود و سیر شده بود و خوابش میآمد، گفت: "حالا میخواهم بخوابم و تو باید بیایی و پیش من بخوابی."
نمکک که خیلی خیلی ترسیده بود به غول گفت: "اگر اجازه بدهید من ظروف شام را جمع کنم و ببرم، بعد برمیگردم." غول هم اجازه داد.
نمکک با ترس و لرز، پیش خواهرانش رفت و گفت: "حالا غول میخواهد بخوابد و میگوید من باید در کنار او بخوابم." آنها هم دوباره گفتند: "نَمَکُک، نَم نَمَکُک، چهل در رو بستی نمکک؛ یک درو نبستی نمکک؟ خودت هم باید بروی و کنار غول بخوابی."
سرانجام نمکک مجبور شد و شب پهلوی غول خوابید.
آخرهای شب غول بلند شد و نمکک را توی کولهپشتی گذاشت و او را به بیابان برد. وقتی نمکک بیدار شد و فهمید غول او را با خود برده خیلی ترسید و به فکر فرار افتاد. تا اینکه صبح، وقتی غول مشغول شستن دست و صورتش بود و از نمکک غافل شده بود، نمکک سر کولهپشتی او رفت و دید شیشه عمر غول توی کولهپشتیاش هست.
فوری شیشه را به زمین زد و شیشه شکست و غول همان جا مُرد.
نمکک خوشحال شد و به سوی شهر و خانهشان دوید.
وقتی خواهرانش را دید با خوشحالی گفت: "شیشه عمر غول را شکستم و غول مُرد. من حالا فهمیدم که فراموشکاری خیلی بد است و آدم باید هر کاری را به عهده میگیرد، حواسش را جمع کند و با دقت آن کار را انجام دهد."
بله، از قدیم گفتهاند: "یک زمان غافل شدم، صد سال راهم دور شد."
قصه ما تمام شد.
بالا رفت، آرد شد.
پایین آمد، خمیر شد.